یکشنبه، مرداد ۱۲، ۱۴۰۴

رنج فانی بودن

رنج فانی بودن این نیست
 که قرار است روزی نباشی
رنج فانی بودن درک این اصل است
 که تا هستی
 نبودن آنان که زیستنت
 با آنان تعریف می‌شود را
 تجربه خواهی کرد

زیستنی که یعنی جاده
 یعنی عبور 
یعنی تجربه
و تو خود آن تجربه ای
تک تکِ تیک تیک ها و تاپ تاپ ها
دویدنها و ایستادنها

و آنچه تو را میرنجاند 
ردپای این تجربه است
خاطره‌ها ست

و اما زندگی جاریست و تو زنده‌ای
این رنج نیز تجربه‌ی توست 
و تو آن رنجی و خودِ رنج فانیست
 
ته جاده آنجاست که تو می‌خواهی
خواهی بایست خواهی برو

انتخاب با توست
که آنان که نبودنت برایشان رنج است
تو را رنج ببیند یا رنج را تو

که این رنج یا تو را بسازد
 یا تو را بسوزد




یکشنبه، مرداد ۰۱، ۱۴۰۲

زنده بودن، زندکی کردن، زندگی

ایستاده ام  

تا بیرون دهم 

نفسی که زندانی کرده بودم 

میبینم که میگذرند

آنان که میدوند تا زنده بمانند

.

.

می اندیشم

آنچه که زنده بودن و زندگی کردن نامیده‌ایم

جدالیست بی وقفه 

برای کشیدن یک نفس،

تپش یک نبض، 

برداشتن یک قدم

و امید تکرار این چرخه شکننده

.

.

برای رسیدن

گاهی باید نرفت.

ته جاده همیجاست

.

فرای سراب زندگی و جدال زنده ماندن،

به جای دویدن،

باید 

آهسته برداشت قدم،

ایستاد،

کتابی خواند،

زندگی کرد

.

.






دوشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۲

Looking Back

I finally let go of your hand
turned around
and pushed the trolley froward...
said the last goodbye...
.
.
showed my boarding pass to the guard
looked back...
looked back to see 
whether you are watching
still...
.
.
took one step
looked back again
.
.
took another step
looked back
.
.
took one step
looked back
.
.
took one step BACK
turned and look again
.
.
I was beginning to feel
my heart beat rising
and it hit me...
just right there...
I missed her!
I missed her SO MUCH!
.
.
.
didn't want to go...
I was all welled up...
.
.
started walking again
one step at a time
.
.
till I put my luggage into the X-ray
I turned and looked
looked for your eyes
looked for a thousand times...


شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۹۱

Contradiction

I use to love the so called sanctity 
behind this quote 
from the end of a movie I saw 
a long time ago 
staring Antonio Banderas 
"The Body"

Blessed are those who believe, 
and yet have not seen! 

Now when I say the words, 
as much as I like to accept what it says, 
I have to admit 
all I KNOW to be 
the TRUTH 
and FACTS 
are in total contradiction with the words 
BLESSED, 
BELIEVE 
and NOT SEEN!

شنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۱

پنجشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۱

Dilemma

I finally got there...
It is almost over...
.
.
but...
.
.
how come I don't feel satisfied?
.
.
how come I don't feel happy?
.
.
how come I feel it was a fucking wast of time.....




جمعه، مهر ۲۱، ۱۳۹۱

ساده و کودکانه

ساده و کودکانه
دوستش دارم...
.
.
و او ... 

.
.
آیینه زلال چشمانش
کودکانه میدرخشد...



دوشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۰

نگاه

ساده بگویم
نگاه زادهٔ علاقه است

اگر دو چشمِ روشنِ عشق
به تو نگاه کند
دیگر تو از آنِ خود نیستی‌

زمان می‌گذرد، زمانه نیز هم.
کودک میشوی.
جوان هستی‌ و جوانی نمیکنی‌.
میگذری.
پیر میشوی.
می‌مانی

باز هم مثلِ همیشه
در پی‌ گمشده‌ای هستی‌
که با تو هست و نیست.
باز در پی‌ آن علاقهٔ پنهان،
آن نگاه همیشه تازه هستی‌

باز آن دو چشم روشنِ عشق را
در غبار بی‌ امانِ زمان
جستجو میکنی‌.

غافل از آنکه
او دیگر تکه‌ای از تو شده.
سایه‌ای خوش بر دل تو.

گوشه گوشهٔ این دل‌ خراب
سرشار از عطر نگاه توست
عزیز دل‌.
(با صدای پرویز پرستویی)


جمعه، مهر ۲۹، ۱۳۹۰

فرزندِ پاییز

من فرزندِ پاییزم
چشمانم ابریست
آبستنِ بارانی نابهنگام

میل باران دارم
تا بشوید
آنچه بر لب توانِ گفتنم نیست


شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۹۰

خواب دیدم

مدتی‌ بود خواب نمی‌دیدم...
آسمان خوابهایم همچون
آسمانِ شب تاریک بود...
دریغ از حتی کورسوی ستاره‌ای...
.
.
دیشب آمدی...
از فراسوی رودخانه‌ای
که افق آرزوهایم را
به گرگ و میشِ رویاهایم پیوند میزند،
همچون آبشار
بر گونه‌هایم جاری شدی...
.
.
دیشب تو را دیدم...
گیسوان بلندت همچون
شاخه‌های بید در دستانِ نوازشگرِ باد...
و لبخندت به زیباییِ صبح...
.
.
دیشب در آغوشت کشیدم...
بسان شاپرکی طلوع آفتاب را...
گرمی نفسهایت
با حرارت هزار خورشید
و ضربان قلبت
که زیباترین موسیقیِ هستی‌ ست،
سرتاسر وجود خسته‌ا‌م را
سیراب کرد...
.
.
خلاصه بگویم...
دیشب خوابِ تو را همبستر شدم
و صبح آبستنِ نیاز تو بودم


شنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۹۰

A Trip Down Memory Lane


I remember that night.
That God forsaken night…
I told you we can’t see each other anymore
And that it is over after I’m gone…
.
I thought that saying the words,
Letting you go,
would set you free
would set me free
And we could have peace…
.
But it just broke your heart
broke me in pieces…
.
I remember you got off the car
and slammed the door
But I couldn’t drive…
Not like that…
.
I stopped the car after a few meters
and turned it off.
A big chunk of me was taken away when you left.
I felt miserable.
I thought I was going to die…
.
Then you got back in the car…
Crying…
and you kissed me…
so hard…
so passionate…
and all I was thinking was:
“you need to be strong… for both of us”
.
.
.
Seriously!…
What I was thinking?
How stupid I was?
I hope that you can forgive me one day…



جمعه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۰

My Pain

I’m walking alone
and that’s agony…
the agonizing pain of knowing
with whom I want to walk my journey…
only that she is out of reach…
the tormenting part is
I don’t know whether
I can’t do anything about it
or I just
choose not to!



جمعه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۰

Can't wait

I have gone through it in my mind
many times…
every time the same conclusion…
even if I have to live my life over and over
even for a thousand times,
there is no one else
I want to live it with but you…
yes you!...
I love you…
I love you more than life itself…
and I can’t wait to
start our life together…
.



شنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۰

Company

He had everything in the world
a man could ever needed except
the reason to wake up every morning,
that split second of time you open your eyes,
and there is that someone to return to,
who loves you, who loves you even more
and holds you even tighter
through your defeats
and through your victories…
.



چهارشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۰

All the way

I love you!
Any surprise is to come in our way is OK,
cause I will always love you!

Who knows where the road will lead us.
Only a fool would say.
But if you let me love you,
I’m going to love you all the way!
.


یکشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۹

برادری دارم که از خون من نیست...


دوستی‌ دارم...
بلی ! دوست
رشته زندگانی من و او در هم آمیخته
چونان گیسوان درهم تنیده درخت بید و پیچکی که
در لا به لای سبز شاخه های آن دویده است.
جنس ما از سختیها، شادیها،
گریه های شبانه و درد دلهای هنگام خواب،
سفرها و گذرها و تجربه ها،
خاطراتی از عشق، شکست، پیروزی،
امید و ناامیدی
و آغوشی گرم و شانه هایی بدون چشم داشت
.
.
دوستت دارم دوست قدیمی…
میدانی؟
به ستارگان پر نور شب های سفرهایمان
که به شوق دیدنشان
سخت ترین راه ها هموار
و پر رنج ترین درد ها شیرین می شد
سوگند که دوستت دارم
هر کجا که باشی‌
هر کجا که باشم
هرگز دور نیست
آنچه در این ماهیچه تپنده با بافت متفاوت سلولی جا گذاشته ای
حاصل تمام سال هایی‌ ست که
همراه هم رشد کرده ایم
بر هم تکیه دادیم و نگذاشتیم
طوفان زندگی‌ قامتمان را بفرساید
حال که ریشه در هم تنیده ایم
زمان آن رسیده است که هر کدام
به نشانه این استواری
در گوشه ای از این دشت بیکران هستی‌
آرمان بلند برادری مان را فریاد کنیم
.
.
برادرم، دوستم، همسفرم…
شادمانم برایت!
در آستانه سفرت به کمال
همسفری درخور و شایسته همراهت خواهد بود
همسفری مهربان، زیبا، خردمند و بردبار
بی‌ شک او در این سفر
تو را پشتیبان و همسر خواهد بود.
برایتان سفری خوش، همراه با
تندرستی، شادمانی، پیروزی، توانمندی
و بیش از همه
عشق
آرزو می‌کنم
و بر این باورم که سرانجام
روزی که چندان دور نیست
در جاده زندگیمان بار دگر
شانه به شانه گام خواهیم برداشت




جمعه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۹

زنده خواهم ماند!

آمد و رفتم، گریستم، شاخه‌هایم را شکستم
امّید اما آمد و جانی دگر دادی به جسمم

ایستادم، ریشه دادم من دگر بار
شاخه دادم، غنچه کردم من دگر بار

آمد و گُل دادم و زیبا شدم باز
آمد و‌ رفت، سوختم، پرپر شدم باز

این چه بودن، آمدن، رفتن دگر بار
که آمد، چون برفت و این چه بر من شد دگر بار

باز امّید زنده است و زنده مانم
غنچه خواهم زد، جوانه تا توانم



چهارشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۹

Crossroad

I have come to the cross-roads in my life.
I always knew what the right path was.
Without exception, I knew, but I never took it.
You know why?
It was too damn hard!





چهارشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۹

سیمرغ درون


باز کن پنجره را

تا به پرواز در آید کودک سبز درون

بالهایت بگشا

سوی خورشید، چمن، قوس قزح

نهراس از سایه باز

تو سیمرغ

سبک بال‌ترین جنبنده این گردونی

پس بالهایت بگشا

پرواز کن، اوج بگیر

دل بکن از هر چه تو را

ریشه زند روی زمین




شنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۹

Have Someone

There are certain simple facts in one’s life.

Simple facts like rise of the sun,
golden rays coming through the window
from behind the curtains.

The very first images you see when you open your eyes.

Taste of a delicious homemade food.

The memories quicken by
watching two people kissing in a movie.

These are all the facts that make one’s journey!

You ask yourself.
Do I have someone to accompany me in this journey?

When I open my eyes do I see a person?
Or just empty bed side with an intact pillow.

Do I have someone to share all these moments?

If you do, consider yourself lucky!

Hold on to your good moments.
Enjoy them, rejoice by them, and be thankful!

Remember…
It’s good to have someone!

Cause this could be what you have wished for yesterday!
Cause this can be your greatest wish tomorrow!

جمعه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۹

بیا به من پرنده ای هدیه بده که پرواز بداند

پرنده ای ندارم
آنچه دارم مشتی آرزوست
از جنس خیال

در خیالم
سیمرغ همراه من پر می کشد
و من سبکبال ترین مرغ آسمانم

پرنده ای ندارم
لیک
بالهایم از آن تو
باشد تا خود پرواز را بیاموزی





سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۹

راه


گر مرد رهی میان خون باید رفت
از پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت

Freedom

This is the story of the
ONE WHO FLEW OVER THE CUCKOO’S NEST!

23 December 2008

I'm good… been better!
Good day… seen better!
Having a good time… had better!
Know good people… known better!
Having a good job… had better!
Doing good… did better!

He left… she, left…
He left and he is leaving by the weekend…
They are leaving soon and…
I'm still here… don’t know why though!

Why oh why oh why!
What in heaven's name is happening to me?

Why am I selling myself so cheap?
Since when I became so stupid…
So week?


God it hurts…
It hurts SO MUCH!
Unbearable!

I really want to be strong…
To stand tall…
Walk the right path…
So help me God!
Please!
What should I do?

Show me the path
.
.
27 April 2010

I finally made it…
I’m here… out…
free… on the path!
.
.
.
Looking at the post,
my dear friend Behrang wrote the other day…

“داداش، بابا، امین، سعید، رضا، بنفشه، رضا، رضا، امین، سینا، منیژه، آبتین، باربد، بهرنگ... خدایا نفر بعدی کیه؟ نفرای بعدی کیان؟ چرا جوونایی که دلشون برای مملکتشون می تپه برای اینکه زندگی کنن و نفس بکشن مجبور می شن کشورشونو ترک کنن، از دوستای صمیمی شون دور شن و همه پخش و پلا بشن؟”


sounds familiar…
hey buddy…
17 month ago I was where you are now…
I know exactly what it feels…
BELIEVE ME! I KNOW!

Like Great poet Saadi said:

سعدیا حب وطن گرچه حدیثی ست شریف
نتوان مٌرد در اینجا که من اینجا زادم


We are eagles… so we must fly high…
We should break the chains of captivity,
if we wish to fly the blue sky!

شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۸

سیب

" حميد مصدق خرداد 1343"

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت



سه‌شنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۸

Just Only

Sitting in my chair with my legs on the table…

and the keyboard on my lap!

I imagine…

.

.

I’m on a rocking chair…

In front of my house facing the beach…

Looking at the blue calm see…

The white sand is shining like silver in the sunlight.

A few seagulls are flying so close to the surface…

Fishing perhaps.

A warm breeze is stroking my cheek…

The door opens and she walks out bare foot.

She looks gorgeous in that purple top and long skirt...

Wearing a bracelet and a necklace made from seashells…

With blue ribbons holding half of her hair…

and the breeze is going through the other half…

making her almost irresistible!

She has two glasses of tropic juice

With straws and little umbrellas in them!

I hold her by her waist.

She seats on my lap.

We make out!

.

.

Present time!

Today she questioned my love for her!

Only if she knew! Just only…

دوشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۸

باز نگري

جالبه
بعضي وقتا
يه نگاه به سر تا پاي اين بلاگ ميندازم
چقدر روحياتم تو نوشته‌هام تاثير داشته
.
.
.
چند نوشته آخر
هوووووم
و چندتاي قبلشون
.
.
چه تفاوتي
.
.

زيبا

چه‌كسي مي‌داند
كه تو در پيله خود تنهايي

چه‌كسي مي‌داند
كه تو در حسرت يك روزنه در فردايي

پيله‌ات را بگشا
تو به اندازه پروانه شدن زيبايي

سه‌شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۷

گريز

در كنار ساحل قدم مي‌زنم...
ساحل صخره‌اي ....
و امواج اقيانوس، كه سالها چونان بر سنگها كوفته‌اند...
و تو ...
و تو همچنان ايستاده‌اي...
و يادت هست آن روز؟
عطر اقيانوس...؟
آه...
كاش مي‌توانستم...
كاش مي‌توانستم گونه‌هاي خيست را
كه نميدانم از اشك است يا آب اقيانوس
لمس كنم
افسوس....
حتي زمان از من مي‌گريزد
افسوس...
.
.
.

پنجشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۷

‌و هنوز

آيا به راستي بايد مي‌رفتي؟
.
.
حدود يك سال مي‌گذره
.
.
من هنوز باورم نمي‌شه


چهارشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۷

چهارشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۷

سكوت

سكوت...

سكوت...

سوالهاي بي جواب...

حرفهاي نگفته...

رازهاي همچنان پنهان...

و دروغ؟!

شايد... نمي‌شه گفت...

اين گناهيه بزرگ و نا بخشودني

به اين راحتي نمي‌شه به آدما اين اتهام رو زد

بخصوص وقتي به چشمات نگاه نمي‌كنند.

خوب شايد مي‌ترسن...

از چي؟!

مگه من گاز مي‌گيرم؟

نه!

از اينكه و قتي دروغ مي‌گن

تو چشاشون معلوم بشه...

از اينكه رازهاشونو

نتونن تو چشاشون قايم كنن...

ولي من رازي براي قايم كردن ندارم...

چيزايي كه دارم و برام باقي مونده

يه وجدان راحته

با يه ذهن پر از سوالهايي كه

جوابشو كس ديگه مي‌دونه...

و سكوت...

كه دوست دارم بشكنمش...

و هرباركه دوباره سكوت كردي بگم:

يادم تو را فراموش

.

.


سه‌شنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۷

I Can't Sleep

I'm good… been better!
Good day… seen better!
Having a good time… had better!
Know good people… known better!
Having a good job… had better!
Doing good… did better!

He left… she, left…
He left and he is leaving by the weekend…
They are leaving soon and…
I'm still here… don’t know why though!

Why oh why oh why!
What in heaven's name is happening to me?
Why am I selling myself so cheap?
Since when I became so stupid…
So week?

God it hurts…
It hurts SO MUCH!
Unbearable!
I really want to be strong…
To stand tall…
Walk the right path…
So help me God!
Please!
What should I do?
Show me the path!

YOU ARE GETTING CRAZY!
LOOK AT YOU… YOU'RE TALIKG TO YOURSELF…
YOU'RE SO PETHETIC!
.
.

دوشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۷

An Obsessed Soul

Emptiness arises…

Darkness sneaks crawling inside…

A freezing breeze cuts through my shattered heart like a saber!


Leave… let me be… I lost everything…

Yet I am compelled to stay…

Compelled to watch… to pick the peaces…


Look… this insignificant thing…

The remains of something that used to be a heart…

Now it’s left behind like an empty sea shell stuck in the sand…


Not to worry… Soon it will be washed away…

Come… come roaring waves… I have nothing else to lose…


I’m not afraid… not any more…

I call God to the challenge!


سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۷

حاليته؟

داشتيم چي مي‌گفتيم؟ . . . ها . . . بنويس . . .
حس عجيبي دارم . . . حاليته؟ . . .
بار اوّلم نيس،‌ ولي خوب . . . مي‌دوني كه . . .
اين چيزا اول و چندم نداره . . . حاليته؟ . . .

مامان ميگه . . . اراده داشته باش . . . هدفت رو فراموش نكن
عزمت رو جزم كن . . .
طفلكي . . . اونم به اين وضعيت كوفتي من . . .
به اين نبودنش عادت كرده . . . حاليته؟ . . .

بابا هم كه دمش گرم . . .
باهاش نمي‌شه دو كلوم حرف زد
يا ياد صحراي كربلا مي‌كنه، يا ميزنه تو خاكي . . .
ولي قربونش برم . . . بدون راهنمايي‌هاش نمي‌دونم الان كجا بودم . . .
سايه‌ش كم نشه . . . حاليته؟ . . .

ولي اين حس كوفتي . . . اي بابا . . .
شايد من هم به نبودنش عادت كردم . . . حاليته؟ . . .

شايد به اينكه . . .
نباشه و بگم چرا نيست؟ . . .
من مي‌خوام، بهش نياز دارم . . .
آخه منم آدمم . . . احساس دارم . . . هورمون دارم . . .
درد رو احساس مي‌كنم . . .
عادت كرده باشم . . . حاليته؟ . . .

خدايي اين رسمش نيست . . .
من توي اين زمينه هيچوقت شانس نياوردم . . .
هر بار گفتم اين يكي ديگه خودشه . . .
ولي نبود . . . حاليته؟ . . .

ميخوام ديوونه نباشم . . . دوست دارم مثل بقيه باشم . . .
فقط يه احمق . . .
اينطوري حداقل زندگي راحت‌تره . . . حاليته؟ . . .

بگذريم . . .
شكايتي ندارم . . . اين راه رو خودم انتخاب كردم . . .
آخه اون وقتها به روح اعتقاد نداشتم . . .
ولي حالا دارم . . . حاليته؟ . . .

نگرانم . . . نگرانم كه چي ميشه . . .
بايد بگم، يا كه نگم . . .
نه! . . . نگم بهتره . . .
نگفتنش هم بد كوفتيه آخه . . . حاليته؟ . . .

تازه اول راهه . . .
ولي من گردن كلفت‌تر از اينام . . .
من بادي نيستم كه بخوام از اين بيدها بلرزم . . .
حاليته؟ . . .

اين يكي رو تا آخرش مي‌رم . . .
به هر قيمتي كه شده . . .
هر قيمتي! . . .
مرگ يه بار، شيون يه بار . . .

خوب . . . چي نوشتي؟ . . .
بخون از اول . . .




شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۷

هنوز باورم نميشه!

بيا تا قدر يكديگر بدانيم
كه تا ناگه ز يكديگرنمانيم

غرضها تيره دارد دوستي را
غرضها را چرا از دل نرانيم

كريمان جان فداي دوست كردند
سگي بگذار ما هم مردمانيم

گهي خوشدل شوي از من كه ميرم
چرا مرده پرست و خصم جانيم

چو بر گورم بخواهي بوسه دادن
رخم را بوسه ده كه اكنون همانيم





سه‌شنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۷

فرياد

يكي از دوستان به نام "عيسي" كامنت زيبايي براي مطلب "او مسافر بودست" گذاشته بود كه دلم نيومد توي صفحه كامنت بمونه




بنويــسيد كه او قدرت فرياد نداشــــت
آه مي كرد ولــي ، جربزه داد نداشـــت

بنويســـيد كه آن دربه در بـــي تيشه
غيرت عشق جــسورانه فرهاد نداشـت

در قفس زاده شد و عاقبت آنجا پوسيد
گله از محبس و از كينه صياد نداشـت

هيچ كس در دو جهان در غم او گريه نكرد
مـــهر مادر، نفس گرم پدر ياد نداشت

خاك مرده ز سراپاي نگاهش مي ريخت
در هزار آينه يك چهره همزاد نـــداشت

او خودش كرد و خودش خواست كه اينسان باشد
بنويسيد كه او عرضـــه فرياد نــداشت





دوشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۷

اگر مي‌دانستي

تو اگر مي‌دانستي
كه چه زجري دارد
كه چه دردي دارد
خنجر از دست رفيقان خوردن
هرگز از من خسته نمي‌پرسيدي
كه چرا تنهايي...؟
.
.

یکشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۶

من درون


گاهي درونم را تنهايي پر ميكند
گاهي دردناك...
گاهي دلچسب...
گاهي درونم صدايم ميكند
گاهي با تمام وجودم از منشاء من فرياد ميزند
گاهي به نرمي حرير نامم را نجوا ميكند
.
.
.
درونم را كه مي‌كاوم
پر از نشانه‌هاست
پر از زخمها
بوسه‌ها
عشقها
درونم پر از خاطره‌هاست

یکشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۶

Always

I was holding her in bed
How grateful one can be
She is sleeping like an angle
I whispered...
I love y...
.
.
Pain...
Grave pain...
Intolerable...
I'm fading...
I collapse...
.
.
I'm light now
No pain...
Not any more
.
.
I see her
but... differently now
She is crying
.
.
Am I dead?
.
.
... Y E S ...
.
.
Don't cry baby, don't cry
.
I'll be there till the stars don't shine
Till the heavens burst and
The words don't rhyme
And I know when I die, you'll be on my mind
And I'll love you
Always... A l w a y s


چهارشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۶

Kiss

BIB BIB
BIB BIB
BIB BIB

Set the alarm off

Hardly open my eyes

It is almost dawn

Got out of the bed really slow

Don't wanna wake you

Breathing softly

GOD

You look like an Angle in your white gown

Must leave

Don't know if I ever come back

Don't know if I ever get to see you again

So I kiss you GOOD MORNING, GOOD EVENING
and
GOOD NIGHT

یکشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۶

جاده

تا كجا بايد رفت
جاده كوتاه ست يا كه دراز
كاش مي‌شد گفت كه اين جاده كه نه
اين كوره راه باريك
در پس تپه و كوه و مرغزار
به كجا خواهد رفت
.
.
به خودم مي‌آيم
مارا چه كه انتهاي اين راه كجاست
ته جاده همين جا ست
ته جاده آنجايست كه «من» مي‌خواهم
چه اهميت دارد كه چرا، كي و كجا
خود راه است مقصود
تك تك سنگهايي كه كف كفش من است
زخم خارهاي كنار جاده
آواي پرستو
كه از چشمه و گل مي‌خواند
بال يك زنبور عسل
نواي تق تق سوختن شاخه مو
شرشر باران و ناله رود
قوس قزح
ماه
آفتاب
.
.
فقط!

اي كاش كسي اينجا بود
تا كه مي‌ديد جهان را
آن گونه كه من مي‌بينم
و به او مي‌گفتم
تا كه پاهاي من اندر گذر است
دور نخواهم شد هرگز
در كنارت خواهم
ماند
اين همه زيبايي
از آن من و توست
و سپس خواهم گفت
ته جاده آنجايست كه «ما» مي‌خواهيم
نزد يكديگر و بس